تبليغاتX
New Page 1
فروشگاه شوهر!

یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده جائیکه یک زن ممکن برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.

مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)

6 طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.
اما یه شرطی است:شما ممکن مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنیداما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .

طبقهءیک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.

طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.

طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند.

طبقهءچهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.
قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه

هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.

طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.

او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند.

شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است

با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی داشته باشید.
 

نتیجه اخلاقی:بابا به اون چیزی که داری راضی باش.

 

منبع:ایمیل دوستان


طرح جدید و بسیار خشن مبارزه با ماهواره بزودی اجرا خواهد شد.....

 طرح مبارزه با ماهواره


یه عکس!!
- آقایون و خانومای دکتر، مهندس، می خوام
یه عکس دسـته جـمعی ازتون بندازم.
_ خوب، به ردیف شیم؟
_ نه، نمی خواد. همینجوری خر تو خر بهتره!

 

توضیح:۳پست اخیر به نقل ازقره قروت


اینجا ایران است...
_ الو سلام. کجایی؟ خونه یی؟
_ نه، اداره ام.
_ آخ ببخشید. مزاحم استراحتت شدم، خدافظ


یه سو تفاهم کوچیک
_ سلام سارا.
_ وای سـلااااااام! شمـایین؟! حـال شما؟ باورم نمی شـه شمـا به من زنگ زدین!
چقــدر خوشحالـم کردین! وای اصـن نمی دونم چی بگـم! بخـدا زبونـم بند اومـده!
چطورین شما؟ یعنی راستش ... راستش هیچ وقت فکرشو نمی کردم که یه روزی
شما بخاطر خود من زنگ بزنین! وای! وای! وای! خوب، خوبین شما؟
_ مرسی. داداشت خونه ست؟!

امان از دست این خانم ها!؟..
خانم ها مثل راديو هستند. هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگو يي نمي شنوند.

خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند، از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند

خانم هامثل چسب دوقلو هستند، اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد

خانم ها مثل موتور گازي هستند، پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت

خانم ها مثل رعد و برق هستند، اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند، اول شيرين و بعد تلخ مي شوند

خانم ها مثل موبايل هستند، هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند

خانم ها مثل گچ هستند، اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند

خانم ها مثل كنتور برق هستند، هر چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود

خانم مثل فلزياب هستند، هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند

اگه تيپ بزنيم بريم سر كار، ميگن ببينم با كي قرار داري؟

اگه لباسهاي معمولي بپوشيم، ميگن تواصلا' سليقه نداري

اگه زياد بگيم دوستت دارم، ميگن باز چه نقشه اي تو سرته

اگه نگيم دوستت دارم، ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه

اگه زياد بهشون زنگ بزنيم، ميگن به من اعتماد نداري

اگه زنگ نزنيم، ميگن انگار سرت خيلي شلوغه

اگه تو خونه زياد بخنديم، ميگن ديونه شدي

اگه كم بخنديم، ميگن بخت النحس

اگه شام بخواهيم، ميگن فقط فكر شكمشه

اگه شام نخواهيم، ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي!

شما بگين ما چيکار کنيم؟.. 


ساعت چنده؟

مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟

پیرمرد : معلومه که نه !

جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !

پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !

جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !

پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !

جوون : کاملا" امکانش هست !

پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !

جوون : کاملا" امکان داره !

پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !

جوون : ممکنه !

پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !

جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !

جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !

جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !

جوون در حال لبخند : اوه بله !

پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! !

 

به نقل از:جغد


آينده اي نزديك براي مردان

            سال ۱۳۳۶
            دختر خونواده همراه با مادرش کنار حوض روی تخت چوبی نشسته اند و یک ظرف
            هندوانه قرمز جلوی شون است. دختر خونواده برای دختر همسایه تعریف می
            کنه: آره زری جون، داداش فرمونم وقتی شنید این پسر لاغرمردنی به من
            متلک گفته همچین زدش که به سوسک می گفت خرس قطبی. تازه خود داداشم هم
            گفته می خواد برام یه شوهر خوب پیدا کنه.
            مادر دختر می گوید: خدا سایه مرد را از سر هیچ خونه ای ورنداره!

             سال ۱۳۴۶
            پدر خونواده با عصبانیت وارد اتاق می شه و پس از آنکه کمی جَنَم رو کرد
            و چهار تا کاسه کوزه را زد شکست، فریاد می زنه: دختره چشم سفید حالا
            واسه من دانشگاه قبول میشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمی گن آقا
            رضا غیرتِ تو شکر؟ هیچی دیگه ولش کن فردا می خواهد شلوار مدل برمودایی
            و مانتوی بدن نما بپوشه و نوبل صلح هم بگیره... زن اگر اجنبی ها بهش
            نوبل صلح بدهند مردم چی می گن؟
            مادر خونواده با لحن التماس آمیز می گه: مرد، حالا چرا شلوغش می کنی؟
            نوبل و برمودا چیه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همین... این قدر سخت
            نگیر...
            بالاخره با اصرارهای مادر، پدر قبول می که دخترش به دانشگاه بره. وقتی
            پدر قانع شده سیگارش را روشن می کنه و مادر می گه: مرد، خدا سایه تو را
            از سر ما کم نکنه!

             سال ۱۳۵۶

            فریادِ مردِ خونواده تمام کوچه را پر می کنه: چی؟! می خواد بره سرِ
            کار؟! یعنی من این قدر بی غیرت شدم که دخترم بره سر کار و پول بیآره تو
            خونه؟ پس من اینجا هویجم؟ مگر این که بابت این بی آبرویی از روی نعش من
            رد بشین...
            کسی از روی نعش مرد خونواده رد نمی شه ولی دختر خونواده هم چند ماه بعد
            با وجود غرغرهای پدرش بالاخره سر کار می ره. صدای مادر خونواده به گوش
            می رسه: مرد، خدا تو را برای ما حفظ کنه!

             سال ۱۳۸۶
            مرد خونواده: آخه خانم این چه وضعیه؟ روز اولی که اومدم خواستگاریت،
            گفتم دلم نمی خواد زنم از این مانتوها بپوشه و آرایش کنه، گفتی دوره
            این اٌمٌل بازی ها گذشته، ما هم گفتیم چشم! بعد گفتی اگر خونه خریدی به
            جای مهریه خونه را به نامم کن، گفتم چشم! اون اول حق طلاق را هم از ما
            گرفتی، حالا هم می گی بشینم توی خانه بچه داری کنم؟

            زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق می گیری؟ تمام
            حقوقت هم بابت کرایه تاکسی، خرج ناهار خودت و مهد کودک بچه و جریمه
            ماشینت می ره. حالا اگر بشینی توی خانه و از بچه نگه داری کنی هم
            خرجمون کم می شه هم بچه مون وقتی بزرگ شد از کمبود محبتِ پدر و مادر
            رنج نمی بره... آفرین عزیزم ... خدا سایه ات را (فعلا) سر ما نگه
            داره...

             سال ۱۴۸۶

            زن خونواده: عزیزم تو که انقدر فسیل نبودی. مثلا توی دوستات به روشن
            فکری معروفی. آخه چه اشکالی داره؟ این همه سال ما زن ها بچه دار شدیم
            حالا به کمک علم چند وقتی هم شما مردها از این کارها بکنید. اصلا مگر
            نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود کز زنی کم بود؟
            پس از مقداری بحث منطقی مرد بالاخره قبول می کنه و نه ماه بعد وقتی بچه
            بغل وارد خانه می شوه زن با عشوه می گوه: مرد ... یعنی سایه تو تا کی
            بالای سر ماست؟
            
            سال ۱۵۸۶

            چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حالیکه سبزی پاک می کنند آهسته مشغول
            تبادل نظرند.
            - آره... می گویند هدف این جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضایع شده
            مردهاست...
            - حق با آقا جمشیده... ببینید این زن ها چقدر از ما سواستفاده می کنند؟
            تا وقتی خونه بابامونیم باید آشپزی و بچه داری و اینها را یاد بگیریم و
            توسری بخوریم، بعدش هم بدون مشورت زنمون می دن و زنمون هم مارا استثمار
            می کنه...
            - خب می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسم است و...
            در این حال با ورود خانم یکی از آنها بحث به زیاد بودن گِل سبزی کشیده
            می شه! زن می گه: خدا سایه شما مردها را از سر سبزی ها کم نکنه!

            سال ۱۶۸۶

            رادیو، موج FM، شبکه پیام (صدای یک خانم)
            بااعلام ساعت نه شب شما خانم های عزیز را در جریان آخرین اخبار رسیده
            قرار می دهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس دقایقی قبل سایه آخرین نمونه
            نادر از جنس «مرد» از روی کره زمین محو شد! پس از پایان عمر این آخرین
            بازمانده از شاخه زینتی مردها از این پس نام این موجودات را فقط در
            کتاب های تاریخ می توان پیدا کرد. ساعت 9 و 15 دقیقه با خبرهای جدیدی
            در خدمت شما خانم های عزیز خواهم بود. دینگ دینگ

 

به نقل از: مهربانو