تبليغاتX
New Page 1
امان از دست این خانم ها!؟..
خانم ها مثل راديو هستند. هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگو يي نمي شنوند.

خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند، از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند

خانم هامثل چسب دوقلو هستند، اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد

خانم ها مثل موتور گازي هستند، پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت

خانم ها مثل رعد و برق هستند، اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند، اول شيرين و بعد تلخ مي شوند

خانم ها مثل موبايل هستند، هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند

خانم ها مثل گچ هستند، اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند

خانم ها مثل كنتور برق هستند، هر چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود

خانم مثل فلزياب هستند، هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند

اگه تيپ بزنيم بريم سر كار، ميگن ببينم با كي قرار داري؟

اگه لباسهاي معمولي بپوشيم، ميگن تواصلا' سليقه نداري

اگه زياد بگيم دوستت دارم، ميگن باز چه نقشه اي تو سرته

اگه نگيم دوستت دارم، ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه

اگه زياد بهشون زنگ بزنيم، ميگن به من اعتماد نداري

اگه زنگ نزنيم، ميگن انگار سرت خيلي شلوغه

اگه تو خونه زياد بخنديم، ميگن ديونه شدي

اگه كم بخنديم، ميگن بخت النحس

اگه شام بخواهيم، ميگن فقط فكر شكمشه

اگه شام نخواهيم، ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي!

شما بگين ما چيکار کنيم؟.. 


حسنک کجائی ؟

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

 

منقول از:جغد


ساعت چنده؟

مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟

پیرمرد : معلومه که نه !

جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !

پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !

جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !

پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !

جوون : کاملا" امکانش هست !

پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !

جوون : کاملا" امکان داره !

پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !

جوون : ممکنه !

پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !

جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !

جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !

جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !

جوون در حال لبخند : اوه بله !

پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! !

 

به نقل از:جغد


آينده اي نزديك براي مردان

            سال ۱۳۳۶
            دختر خونواده همراه با مادرش کنار حوض روی تخت چوبی نشسته اند و یک ظرف
            هندوانه قرمز جلوی شون است. دختر خونواده برای دختر همسایه تعریف می
            کنه: آره زری جون، داداش فرمونم وقتی شنید این پسر لاغرمردنی به من
            متلک گفته همچین زدش که به سوسک می گفت خرس قطبی. تازه خود داداشم هم
            گفته می خواد برام یه شوهر خوب پیدا کنه.
            مادر دختر می گوید: خدا سایه مرد را از سر هیچ خونه ای ورنداره!

             سال ۱۳۴۶
            پدر خونواده با عصبانیت وارد اتاق می شه و پس از آنکه کمی جَنَم رو کرد
            و چهار تا کاسه کوزه را زد شکست، فریاد می زنه: دختره چشم سفید حالا
            واسه من دانشگاه قبول میشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمی گن آقا
            رضا غیرتِ تو شکر؟ هیچی دیگه ولش کن فردا می خواهد شلوار مدل برمودایی
            و مانتوی بدن نما بپوشه و نوبل صلح هم بگیره... زن اگر اجنبی ها بهش
            نوبل صلح بدهند مردم چی می گن؟
            مادر خونواده با لحن التماس آمیز می گه: مرد، حالا چرا شلوغش می کنی؟
            نوبل و برمودا چیه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همین... این قدر سخت
            نگیر...
            بالاخره با اصرارهای مادر، پدر قبول می که دخترش به دانشگاه بره. وقتی
            پدر قانع شده سیگارش را روشن می کنه و مادر می گه: مرد، خدا سایه تو را
            از سر ما کم نکنه!

             سال ۱۳۵۶

            فریادِ مردِ خونواده تمام کوچه را پر می کنه: چی؟! می خواد بره سرِ
            کار؟! یعنی من این قدر بی غیرت شدم که دخترم بره سر کار و پول بیآره تو
            خونه؟ پس من اینجا هویجم؟ مگر این که بابت این بی آبرویی از روی نعش من
            رد بشین...
            کسی از روی نعش مرد خونواده رد نمی شه ولی دختر خونواده هم چند ماه بعد
            با وجود غرغرهای پدرش بالاخره سر کار می ره. صدای مادر خونواده به گوش
            می رسه: مرد، خدا تو را برای ما حفظ کنه!

             سال ۱۳۸۶
            مرد خونواده: آخه خانم این چه وضعیه؟ روز اولی که اومدم خواستگاریت،
            گفتم دلم نمی خواد زنم از این مانتوها بپوشه و آرایش کنه، گفتی دوره
            این اٌمٌل بازی ها گذشته، ما هم گفتیم چشم! بعد گفتی اگر خونه خریدی به
            جای مهریه خونه را به نامم کن، گفتم چشم! اون اول حق طلاق را هم از ما
            گرفتی، حالا هم می گی بشینم توی خانه بچه داری کنم؟

            زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق می گیری؟ تمام
            حقوقت هم بابت کرایه تاکسی، خرج ناهار خودت و مهد کودک بچه و جریمه
            ماشینت می ره. حالا اگر بشینی توی خانه و از بچه نگه داری کنی هم
            خرجمون کم می شه هم بچه مون وقتی بزرگ شد از کمبود محبتِ پدر و مادر
            رنج نمی بره... آفرین عزیزم ... خدا سایه ات را (فعلا) سر ما نگه
            داره...

             سال ۱۴۸۶

            زن خونواده: عزیزم تو که انقدر فسیل نبودی. مثلا توی دوستات به روشن
            فکری معروفی. آخه چه اشکالی داره؟ این همه سال ما زن ها بچه دار شدیم
            حالا به کمک علم چند وقتی هم شما مردها از این کارها بکنید. اصلا مگر
            نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود کز زنی کم بود؟
            پس از مقداری بحث منطقی مرد بالاخره قبول می کنه و نه ماه بعد وقتی بچه
            بغل وارد خانه می شوه زن با عشوه می گوه: مرد ... یعنی سایه تو تا کی
            بالای سر ماست؟
            
            سال ۱۵۸۶

            چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حالیکه سبزی پاک می کنند آهسته مشغول
            تبادل نظرند.
            - آره... می گویند هدف این جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضایع شده
            مردهاست...
            - حق با آقا جمشیده... ببینید این زن ها چقدر از ما سواستفاده می کنند؟
            تا وقتی خونه بابامونیم باید آشپزی و بچه داری و اینها را یاد بگیریم و
            توسری بخوریم، بعدش هم بدون مشورت زنمون می دن و زنمون هم مارا استثمار
            می کنه...
            - خب می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسم است و...
            در این حال با ورود خانم یکی از آنها بحث به زیاد بودن گِل سبزی کشیده
            می شه! زن می گه: خدا سایه شما مردها را از سر سبزی ها کم نکنه!

            سال ۱۶۸۶

            رادیو، موج FM، شبکه پیام (صدای یک خانم)
            بااعلام ساعت نه شب شما خانم های عزیز را در جریان آخرین اخبار رسیده
            قرار می دهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس دقایقی قبل سایه آخرین نمونه
            نادر از جنس «مرد» از روی کره زمین محو شد! پس از پایان عمر این آخرین
            بازمانده از شاخه زینتی مردها از این پس نام این موجودات را فقط در
            کتاب های تاریخ می توان پیدا کرد. ساعت 9 و 15 دقیقه با خبرهای جدیدی
            در خدمت شما خانم های عزیز خواهم بود. دینگ دینگ

 

به نقل از: مهربانو
          


به من بگو...
        

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود. ساكي مدام به پدر و مادرش اصرار ميكرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.

پدر و مادر مي‌ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه‌هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند. اين بود كه جوابشان هميشه نه بود. اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي‌شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي‌شد؛‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي‌توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند. آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت: ني‌ني كوچولو، به من بگو :

خدا چه جوريه؟ من داره يادم ميره!

 

منبع:خانم کپی