
دست تو خالي مي شود. به نفر سمت راستي كه نگاه مي كني مي بيني ، سرش حدود 270 درجه چرخيده و الان همين طور دارد به دستان خالي تو نگاه مي كند. آري او هم از خوانندگان ناكام روزنامه شما بوده.
قطار كه مي آيد تو هم با هر جان كندني كه هست خودت را آن تو جا مي كني. اما خب ، متاسفانه روزنامه را از دست داده اي.
... و او را مي بيني كه با ارامش خيال روي صندلي دارد روزنامه اش را مي خواند... قطار به راه مي افتد.
سرپايي تلفن همراهت را در مي آوري تا پيغام هايت ( message) را چك كني. دوست سال هاي دورت كه هميشه پيغام مي فرستدباز هم شوخي اش گرفته و از اون حرفا ... . تو هم داري مي خواني و مي خندي. ( تو را از دور مي بينم كه مي آيي و مي خندي : فريدون مشيري) .
چيزي توجهت را جلب مي كند و آن ، صداي خنده آدم هايي است كه دور و برت هستند. خوب كه دقت مي كني همه به همان پيغام دوست عزيز تو و شوخي هايش مي خندند! هيچ حرفي براي گفتن نداري.
يك صندلي خالي مي شود. مي نشيني تا فارغ از تمام اين قضايا سر رسيدت را در بياوري و براي روز تولد همسر گرامي فكري بكني. دنبال روز دقيق مي گردي كه كنار آن يادداشت گذاشته بودي تا فراموش نشود. ضمنا يادداشت هاي روزانه ات را هم مرور مي كني.
مي خواهي ورق بزني كه دستي سنگين ، مانع مي شود! نخير ، يادداشت هاي تو آن قدر هم كه فكر مي كردي بي ارزش نيست. طرف آن قدر محو خواندن شده كه حرف هاي تند تو را هم نمي شنود. سررسيدت را محكم مي بندي، طوري كه براي اولين بار در تاريخ متروي تهران ، چند ثانيه تمام واگن ساكت مي شود! تنها صدايي كه مي آيد نفس نفس همان طرف است كه يك جورايي زهره ترك شده.
بي خيال همه چيز ، فكر مي كني اين چند دقيقه را تا ايستگاه آخر ، يك كمي "گيم بازي" (!) كني؛ جورچين اعداد. رديف اول را درست نكرده اي كه همسفرت موبايل را از دستت گرفته و در سه ثانيه همه پازل را مرتب شده تحويلت مي دهد. از قيافه اش پيداست كه از اون بازي خورهاي حرفه اي است. گردنش هك كمي تيك دارد. ولي بايد به او حق بدهي، طاقت نداشته بازي كُند تو را تحمل كند . باز خدا را شكر مي كني كه يك بازي سنتي ساده انتخاب كرده اي. وگر نه اگر يك كمي ، بازي ، حرفه اي تر بود بايد بي خيال گوشي مي شدي!
... قطار را ترك مي كني. توي اتوبوس هم حداقل به 17 نفر بايد جوابگو باشي كه اين چيزهايي را كه همراه داري هر كدام را چند تومان و از كجا خريده اي. البته كار به اينجا ختم نمي شود كافي است دو سه جمله حرف بزنيد. آن وقت است كه بايد شغل ، محل كار ، نوع استخدام اعم از پيمانكاري ، پيماني و رسمي بودن ، آدرس منزل و خيلي چيزهاي ديگر را براي " هم اتوبوسي " عزيز كه فقط 15 دقيقه با تو همسفر است توضيح بدهي!
... وارد منزل مي شوي. خوشبختانه تنها كسي كه هيچ چيز از تو نمي پرسد همان همسر گرامي است. چون بلافاصله تمام موجودي جيب هايت را بيرون مي ريزد تا لباس هايت را بندازد توي لباسشويي.
دختر كوچكت دارد چيز مي نويسد. نزديك مي شوي:
- دخترم چي مي نويسي؟
دفترش را مي بندد و در حالي كه چشمانش را بسته ، با دلخوري و با صدايي نسبتاً بلند ، مي گويد :
- هيچ !
منبع:طنز امروز ایران
اولين مردمان جهان كه نخ به سكه ميبستند و در داخل تلفنهاي عمومي ميانداختند ايرانيان بودند! اولين مردماني كه توانستند از كارتهاي اعتباري تلفنهاي عمومي استفاده كنند بدون آنكه اعتبار آن كم شود ايرانيان بودند! اولين مردماني كه نوشابههاي تقلبي ساختند ايرانيان بودند! اولين مردماني كه در اولين صادرات به كشورهاي شمالي ايران به جاي حنا، خاك رنگي فروختند ايرانيان بودند! اولين مردماني كه كشف كردند دروغگويي و ريا و كلكبازي براي موفقيت ضروري است ايرانيان بودند! اولين مردمان دنيا كه همزمان هم مايل هستند گرمشان شود و هم سردشان ايرانيان بودند چون همزمان با بخاري، پنجرهها را هم باز ميكنند! اولين مردماني كه در گروه كمتوسعهترين كشورهاي دنيا قرار دارند ولي ادعا و توقع برترين مردمان دنيا را دارند!...
شیر سرش رو هم بالا نیاورد.ناله ای کرد و گفت:کاش بابام مرده بود...
خرگوش که خیلی گیر داده بود گفت:پس چی؟ننه ت مرده؟زیدت ولت کرده؟چی شده؟
شیر که حالا دیگه قشنگ داشت گریه می کرد و عربده می کشید گفت:
دیگه چی می خواستی بشه؟دو تا پست جدید تو وبم گذاشتم یه کامنت هم نذاشتن این حیوونا!بمیرم بهتره تا این درد رو تحمل کنم.
خرگوش که قانع شده بود شانه های لرزان شیر را بوسید و صحنه را ترک گفت.
- شما قبلاً هم اینجا اومده بودین؟

هر سووالي دارند از او بپرسند يک پسر بچه دستش را بلند مي کند. 
جورج بوش مي پرسد: اسمت چيه، کوچولو ؟
اسمم بيلي است و سه تا سووال دارم
سووال هايت را بپرس عزيزم .
اول، چرا سلاح کشتار جمعي در عراق پيدا نشد؟
دوم، چرا با وجود اينکه راي ال گوربيشتر بود، شما رئيس جمهور شديد؟
سوم، چرا بن لادن پيدا نشد؟
همان لحظه زنگ تفريح مي خورد و جورج بوش مي گويد که بعد از زنگ تفريح به سووال و جواب ادامه مي دهد. بعد از زنگ تفريح يک پسر بچه ديگر دستش را بلند مي کند .
جورج بوش از او مي پرسد: اسمت چيه، کوچولو؟
اسمم جاني است و پنج تا سووال دارم .
اول، چرا سلاح کشتار جمعي در عراق پيدا نشد؟
دوم، چرا با وجود اينکه راي ال گوربيشتر بود، شما رئيس جمهور شديد؟
سوم، چرا بن لادن پيدا نشد؟
چهارم، چرا زنگ تفريح بيست دقيقه زودتر خورد؟
پنجم، بيلي کجاست؟
زين الدين زيدان يک چتر بر داشت و گفت : من بهترين فوتباليست جهان هستم و بايد نجات پيدا کنم اين را گفت و پريد .

برد پيت هم يک چتر ديگر بر داشت و گفت: من محبوب ترين هنرپيشه جهان هستم و بايد نجات پيدا کنم. اين را گفت و پريد.
جورج بوش هم يک چتر بر داشت و گفت: من باهوش ترين رئيس جمهور دنيا هستم و بايد نجات پيدا کنم. اين را گفت و پريد .
فقط دو نفر در هواپيما مانده بودند. يک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم…
پاپ گفت: فرزندم ! من عمر خودم را کرده ام و آينده پيش روي تو است. بيا اين چتر را بردار و خودت را نجات بده …
پسر بچه گفت: احتياجي نيست. اون آقاهه که مي گفت باهوش ترين رئيس جمهور دنياست، با کوله پشتي مدرسه من پريد بيرون …
- چرخ چرخ عباسی ................ حجابشو نندازی
- چرخ چرخ منصوره ............ دوچرخه ات چجوره؟
شاسی داره این هوا .............. می پوشونه سرتاپا
بدنه داره یه همچین .............. حجابشه!چه سنگین!
- چرخ چرخ کمینه.................. نگاه ما همینه
چه رو اسب و چه شتر........ چه رو چرخ و چه موتور
جلوی هر چی لوطی .............. باید بری تو قوطی!
منبع:بی بی گل
یا دریایی بی کران.
زلال که باشی
آبی آسمان در تو پیداست.
![]()

ــ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است.
ــ همينگوي: براي مردن. در زير باران.
ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است.
ــ سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمالشدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش
بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.
ــ پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند.
توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از
خيابان رد ميشود؟
ــصادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
ــ شيرين عبادي: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد.
ــ روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
ــ نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها.
ــ حافظ: عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
ــ کافکا: ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهي بيتوجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند و دستکم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود.
ــ بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
ــ فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه.
ــ ناصرالدينشاه: يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
ــ سهراب سپهري: مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.
ــ طرفدار داستانهاي علمي - تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستي را ? متر و ?? سانتيمتر به عقب راند.
ــ اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟
ــ جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است.
ــ سعدي: و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.
ــ احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشههاي ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان. و من، تهي هستم، از گلايههاي دردمند سرخ.
ــ رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
ــ لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آي نفسکش
ــ بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني.
ــ پدرخوانده: جاي دوري نميتواند برود.
ــ فروغ فرخزاد: از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد.
ــ ماکياولي: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.
ــ پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.
ــ هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد
ــ احمدينژاد: خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است. ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد. موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد.
ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه
_ با آلن دلون؟
_ نه، با ریش تراش فیلیپس من! همیشه
می زنی درب و داغون می کنی وسایل منو!
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان
منبع:خانم کپی
به لیست غذاها اضافه شده یا از اون موقع که کباب کوبیده به لیست
غذاها اضافه شده، تعداد سگ های محوطه کم شده !
سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت!
مادر داماد: ببخشين، كبريت دارين؟
خانواده عروس: كبريت؟! كبريت براي چي؟!
مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...
خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!
مادر داماد: سيگاري كه نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار ميچسبه...
خانواده عروس: پس الكلي هم هست...؟!
مادر داماد: الكلي كه نه... والا قمار بازي كرد، باخت! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره...
خانواده عروس: پس قمارم بازي ميكنه...؟!
مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...
خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!
مادر داماد: زندان كه نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...
خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!
مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...
خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
نتيجه: هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين.
منبع:کاریکاتور
